خرید بک لینک

این روزها، سختترین لحظههای عمر مناند. روزهایی پراضطراب و لحظههایی با استرسهایی تمام نشدنی. برخوردهایی عجیب و تحمّل ناپذیر و حرفهایی آزاردهنده که بیپروا به سمت من شلیک میشوند. ما بین اینهمه حرف و نگاه و رفتار، تقریباً کم آوردهام. من لابلای روزمرگیِ این عصر سختگیر، گیرِ مُشتی عقدهای افتادهام. لحنِ طلبکارانهی اطرافیان، ماهیت آدمیزادی را هم انگار زیر سؤال میبرد. همه چیز خوب است جز رفتار و تحرکات من. همه چیز درست است جز نوع فکر کردن من. اینجا دقیقاً چه خبر شده؟!

کاش در بین اینهمه سکوت، غرق همان تاریخِ گذشتهی از دست رفته میشدم. روزهایی که از فرط سکوت خوابم میبرد و با کورانی از فکر و خیال از خواب میپریدم. روزهای داغ حسرت و شک و روزهای سرد دلسردی! من سالها پیش، همان روزهایی که اصلاً زندگی در دنیا را تجربه نکردهبودم، خواب تلخ و شیرین اینروزها را دیده بودم. من لابلای این لحظات که به سرعت از جلوی چشمانم رد میشوند همهی آن خوابها را تعبیر میکنم. تداعی آن حرفها و صداها و تصاویر، درست از دل همین روزها؛ گذران زندگی را سختیِ مُضاعف میدهد.

***

دیدهها همچون سابق به سمت آسمان است و دستها برای چیدن ماه رو به بالا کشیدهشده. در گیرودار خواستن و نشدن، همچنان دست و پا میزنم و امیدِ فرافکنده شده به سوی ستارگان، قرارِ شبهای کم فروغ بیستارهام شده. من میان آن سالهای گذشتهی نه چندان دور گیرافتادهام. بینِ خاطرات کوچک و بزرگ که آدم را گره میزند به زمان و مکانهایی که از کنار ما میگذرند. بین همان لحظات تمام نشدنیِ تکراری. بین تازه شدن و کهنه ماندن. بین همهی راههای نرفتهی پرحسرت. و همهی راههای رفتهی احمقانه. عجیب است؛ ما سالهاست که منتظریم...

به هرحال زندگی جاری ست بیوقفه، حرفها صرفاً گذران همین ایاماند.

برچسب: نویسنده: لیلا رضایی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 16:26

صفحه بندی